سورپرایز شد
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 9:01
تولدش شد! از هفته قبل گفته بودم یکی از دوستام دعوت مون کرده یه جایی برای شام واقعا فکر کرد دوستم دعوت مون کرده اون رستوران!صبح ش رفتم از بی بی کیک گرفتم و تحویل رستوران دادم بعد برگشتم خونه و آماده شدم با یه گل و کادو رفتم برم سمت تجریش.اول قرار بود باهم بریم که روز قبلش گفت باید بره جایی و خودش ازو...
کباب شمرون
-
تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 12:46
جمعه (1395/08/07)بالاخره بعد از شیش ماه رفتیم تجریش!یادتونه میگفتم هرجا میخوایم بریم به جاش میریم تجریش؟ولی یدفعه شیش ماه کلا نشد بریم اینقدر دور خودمون چرخیدیم و دیر رفتیم که دیگه به گشت و گذار نرسید؛اول رفتیم امام زاده صالح نماز خوندیم بعدم هی یخ زدیم تا یهو یادم اومد توی اینستا یه سری رفته بودن ک...
سفرِ 36 ساعتِ
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 13:48
یک شب قبل از خواب داشتم فکر میکردم چقدر از سفرِ غیر منتظره بدم میاد ولی کمتر از بیست و چار ساعت سفر ناگهانی پیش اومد:| شنبه 95/07/17 ساعت چهار صبح درحالی که داشتم از خواب میمُردم سوار آژانس شدیم و رفتیم سمت فرودگاه...یعنی تا خود صبح فقط داشتم وسایل جمع میکردم!موقعی هم که رسیدیم فرودگاه دلم میخواست ا...
تولدش
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 13:47
دوازده آبان تولدشِ...هزارتا کادو توی ذهنم براش خریدم و انواع و اقسام غذا ها رو برای شام تولدش پختم و کیک های رنگ و وارنگ براش انتخاب کردم تا دیشب که یه فکر جدید به ذهنم رسید... تعریف رستوران مِستوران رو خیلی شنیدم و با عکس هایی که اینستا ازش دیدم به این نتیجه رسیدم رفتن یه چنین جایی که تا حالا هم نر...
مُحَرَم
-
تاریخ: 1395/7/15 ساعت: 4:48
روز دوم محرم هست و من بی نهایت دلم گرفته...نمیدونم از نبودِ تو هست یا تاثیر دیدن عکس های کربلا.وقتی رفتم سراغ عکس های کربلا 92 و یکی یکی با دلِ سیر نگاه شون کردم گوله گوله اشکام میریخت و از همیشه دلتنگ تر شدم. از کربلا که برگشتیم اون عمه م که باهامون نیومده بود عکس هامون رو براش گذاشتم نگاه کنه وقتی...
سالِ قَحط
-
تاریخ: 1395/7/15 ساعت: 4:48
وقتی بعد از چند روز میری خونه مامان و باباها طوری ازت پذیرایی میکنن انگاااااار از سالِ قَحط برگشتی xa0
همه رفتن شمال...
-
تاریخ: 1395/7/11 ساعت: 19:11
من و دخترخاله م اینقدر باهم شمال رفتیم؛اینقدررر شمال باهم خوش گذروندیم؛اینقدررررر لب دریا با هم عکس هااا داریم؛اینقدر خاطرات قشنگ باهم از جاده و دریا و ساحل داریم...خنده هامون که کلا خودش یه پست جدا واسه خودش میطلبه...همه این ها رو کنارِ هم بذاریم باعث شده حالا که تنها رفتن شمال من تک تک سلول هام با...
شرکتِ ما...
-
تاریخ: 1395/7/11 ساعت: 19:11
خب بهتره از تَوَهُم سفر کم کم بیام بیرون و خیلی جدی به زندگی فکر کنم!این دو هفته که فقط خستگی دَر میکردم و حوصله فکر کردن به هیچ فعالیتی رو نداشتم فقط دلم میخواست بی خیال همه چی به حیات خودم ادامه بدم ولی خب از صبح کم کم دارم به کار و زندگی فکر میکنم.زنگ زدم از کلاس حسابداری پرس و جو کردم و شاید یه ...
جایِ خالی اش...
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 17:09
xa0 هر روز جمعه است؛ با نبودنت... xa0
خدایااا لطف کن این پست های من رو بخون:|
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 17:09
نمیتونم بگم این روزها چقدر دلم سفر میخواد...یه سفر ساااده مثلا با یه کوله پشتی و یه چادر مسافرتی و فلاسک چای...یه سفر بی دغدغه؛بی حضور لب تاپ و جلسه و کاااار...خدایا من همه ش توقع م میاد پایین تر خودت لطف کن شرایط سفر مُهیا بفرما :|||||||| دیگه همچین سفری هم جور نشه احتمالا دفعه بعد میام میگم خدایا ...
ماهِ تیر
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:57
میدونید راستش حتی دلم برای اون روزهای شلوغِ بلاگستان و ذوق و شوق خودم برای شروع این ماه تنگ شده...حتی صدایِ قلبم که چقدر اون وقتا تند تر میزد رو یادم میاد؛ولی الان همه چی فرق کرده... هرچه غم بود از دلم با اشک بیرون شد ولی خاطراتت پشت پلکم بایگانی میشود xa0 xa0
نمره هام اومد
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:57
نمره هام اومد و با معدل 17.86 پرونده امتحان دادنم بسته شد؛فقط مونده پایان نامه. و من با وجود اینکه به محض خروج از دانشگاه روز آخرین امتحان تصمیم قاطع گرفته بودم که دیگه سراغ درس و امتحان نرم و حتی طی یک پست تصمیمم رو اعلام کردم ولی فرداش از باز به سَرَم زد که ادامه تحصیل بدم:|||||و هنووووز خودم نمید...
چرا عید فطر نمیشه:))))
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:57
تمام این مدت ماه رمضون هروقت میرفتم بیرون کلا فراموش میکردم ماه رمضونِ!این آب سردکن های مترو که با پارتیشن مخفیش کرده بودن بیشتر وقت ها یه صف طولانی داشت از کسانی که منتظر بودن نوبت شون بشه آب بخورن یه روز هم سوار مترو شدم یه دختره نشسته بود اون وسط ساندویچ کشک بادمجون میخورد!اون روز دهنم صاف شد تا ...
مَشغله
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:57
بعضی وقت هام هست که مسئولیت تمام کارها گردنِ تو هستش... مسئولیت های اونی که ماموریت هستش؛مسئولیت کارهای خودت؛مسئولیت کارهای جدید که ملوم نیست برایِ کیه؛مسئولیتِ اون هایی که وظیفه شون هست ولی به رویِ خودشون نمیارن که بیان کمک و مسئولیت کارهایی که واسه خودشون تولید میشه و معلوم نیست کی به کیه یا اصلا ...
از این قَهر شدید ها:))))
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:57
همینجوری که داشت تویِ کابینت ها رو دستمال میکشید گفت یه خونه ایی رفته بودیم برای نظافت؛زن و شوهر یکسال بود قهر بودن...حدود سه سانت خاک روی تخت شون بود؛زن توو یه اتاق میخوابید مرد هم یه اتاقِ دیگه؛هرکودوم جدا واسه خودشون غذا سفارش میدادن؛اگر مردِ یه غذا هم برای زنش سفارش میداد خانومش با لگد میزد زیر ...
خواااااااب
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:56
این روزها حجم خستگیم در هیچ کلمه و واژه و جمله ایی نمیگُنجه؛به محض ای که از راه میرسم نه توان شام خوردن دارم نه باز نگه داشتن پلک هام.شب ها ساعت 9! میخوابم و صبح ساعت هفت به زور بیدار میشم تا برم کلاس ورزش بعد هم برم کار و زندگی برسم.گاهی حس میکنم برای ادامه زندگی نه به آب نیاز دارم نه غذا؛فقط خوااا...
رشته مون:|||||
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:56
از BRT پیاده شدم یه خانوم مُسنی هم که از ایستگاه اول به من زُل زده بود باهام پیاده شده.با عجله اومدم برم سمت پل عابر همون خانوم اومد جلوم رو گرفت گفت دانشجویی؟گفتم: بله.گفت: چه رشته ایی؟منم گفتم فِلان رشته بعد خانومه اینجوریxa0xa0نگام کرد بدون هیچ کلامی سرشو چرخوند دوباره رفت سوار اتوبوس شد به مسیر ...