روزهایِ لعنتی
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 19:27
حتی اگر با من حرفی نداریxa0باز هم با من حرف بزن. مثلا بگو : چه خبر ؟تا من از خبرهایی که تو از آنها خبر نداری برایت بگویم ...از روزهایی بگویم که تو نبودیxa0از دردهایی بگویم که تنهایی کشیدمxa0حتی اگر هم برایت مهم نبود باز هم بگو واقعا ؟؟تا چانهام گرم شود و شاید آن بینها خسته شومxa0هیچ وقت در مقابل من ...
مهرِ بی مهر...
-
تاریخ: 1398/7/16 ساعت: 19:27
میدونی...این روزها برای من هر ثانیه ش اندازه هزار سال میگذره.xa0
هرچی بود گذشت...
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 2:34
تیر ماه امسال عجیب بود...ماهی پر از تنش ماهی پر از خوشی ماهی پر از رسیدن به آرزوها و نرسیدن ها...
کشور غم زده...
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 2:34
این روزها حال مردم کشورم خوب نیست, این روزها غمگین تر از همیشه هستیم. قیمت ارزاق و نیازهای اولیه به صورت روزانه بالا میره یا از حجمش کم میشه تا قیمت تغییر نکنه.xa0 وارد پاساژ ها که میشی مغازه ها یکی درم
هرچند موقت...هرچند کوتاه
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 2:34
هروقت قراره چیزی که دوست دارم به دست بیارم تا صبح خوابم نمیبره و برای خودم رویا میبافم... هرچند داشتنش موقت باشه,هرچند کوتاه... xa0
مهر ماه با ما مهربان باش...
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 2:34
ازین به بعد هروقت به یاد شهریور سال 97 بیفتم میتونم ساعت ها گریه کنم ....اینقدرررر سخت گذشت اینقدررر بد گذشت...
بوی زندگی...
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 2:34
زندگی وقتی توو یه خونه شروع میشه که اولین چایی اونجا دم بکشه... اولین آب توی قابلمه به جوش بیاد و ماکارونی ها ریخته بشه وسط قُل قُل آب... xa0
زندگی پر تلاطمِ ما
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 2:34
آخرین تصویری که از خونه یادمه برای هفته پیش هست که ماکارونی رو پختم و آبکش کردم گذاشتم یخچال خنک بشه که یکی دوساعت بعدش برگردم سالاد ماکارونی درست کنم. الان بیشتر از یک هفته س که اون ماکارونی داره توی یخچال خنک میشه و ما هنوز به خونه نرفتیم. زندگی ما همینقدر ناگهانیه همینقدر عجیب همینقدر غریب.. xa0
سلام...
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 2:34
گاهی هرچقدر هم تلاش کنی بعضی آدم ها رو توی زندگیت فراموش کنی, شماره شون رو از توی گوشیت حذف کنی, خاطراتشون رو از صفحه ذهنت پاک کنی, اینقدر ازشون بی خبر بمونی که ندونی کجای این دنیا هستن, چند سالشون شده, چیکار میکنن؟ ...فایده نداره!!! چون یک شب که از همیشه خسته تری و بی خیال تر و بی فکر تر از هر زمان...
...
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 2:34
آقای راننده گفت اولشه شما هنوز متوجه نمیشید داغ پدر چقدر سخته ولی من دیدم توی همین چند روز اندازه چند سال پیر شدی... xa0
حتی من هم ننویسم...
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 2:34
بلاگفا شده شبیه یک روستا متروکه که من گاهی رهگذرش هستم...
غمگین...
-
تاریخ: 1396/10/24 ساعت: 17:23
شبی که از بیرون بیام لباس هام نره سرجاش,آرایش روی صورتم بمونه , یه گوشه بشینم اشک هام سرازیر بشه و خیلی زود به هق هق بیفتمxa0 یعنی غمگین ترینم...
#زلزله
-
تاریخ: 1396/10/24 ساعت: 17:23
چهارشنبه بیست و نهم آذر ساعت حدود یازده و بیست و هفت دقیقه بود. با فاصله چند سانتی از من نشسته بود پای لپ تاپ, دراز کشیده بودم جزوه حسابداری مینوشتم که حس کردم زانوم میلرزه! به لوستر نگاه کردم دیدم تکون نمیخوره پس مشکل از زانوی من هست!ولی یکدفعه لوستر و کل خونه لرزید و برای اولین بار زلزله رو حس کرد...
ساک کوچک سفری
-
تاریخ: 1396/9/30 ساعت: 8:14
دوتا چمدون بزرگ داریم که به درد سفرهای بیشتر از چهار روز میخوره. ما هم که سفرهای کوتاه زیاد داریم واقعا درد سر داشتیم با کوله پشتی ایی که همراه مون میبردیم نه اندازه ش مناسب سفر بود نه شرایط حمل و نقل خوبی داشت! مثلا با کت و شلوار نمیشه کوله انداخت در نهایت تصمیم گرفتیم بریم یه ساک دستی بخریم. بعد ا...
خوشحالم یا پشیمانی...
-
تاریخ: 1396/9/30 ساعت: 8:14
به یکسال سال بعد فکر میکنم که یک شب با سوز پاییزی دارم از میدان فردوسی رد میشم و یکدفعه پرت میشم به شنبه ها و دوشنبه های سال نودو و پنج که از فشار آدم هایی که ساعت هشت شب سعی میکنن خودشون رو به زور وارد اتوبوس BRT کنن به تنگ اومدم. یاد خستگی شبهای شنبه و دوشنبه میفتم که سرم به بالشت نرسیده بیهوش میش...
کُرسی
-
تاریخ: 1396/9/30 ساعت: 8:14
امسال به صورت خیلی جدی بساط کُرسی داریم چون پارسال خیلی زووود جمعش کردم .لحاف رو انداختم روی میز و یه تشک هم انداختم اونجایی که میخواهیم بشینم و لحاف رو انداختم روش تا گرم بمونه. بعد شب ها که میرم زیر لحاف کرسی روی تشک بخوابم اون هیتر هم روشن میکنم باد گرم میپیچه کیییف میکنم.
شب های سرد دربند...
-
تاریخ: 1396/9/30 ساعت: 8:14
دربند از اون جاهایی هست که دوست دارم تحت شرایط مختلف ازش خاطره داشته باشم.از شب ش, از روزش, از ظهر و نصف شبش. دو نفره تند تند بالا رفتن سربالایی و ده نفره های خانوادگی که اونقدر آروم بیایم پایین و حرف بزنیم که نفهمیم چقدر راه رفتیم. بهار و تابستون و پاییز و زمستونش هرکودوم اونقدر فرق داره هیچ وقت نم...
کافه تهرون...
-
تاریخ: 1396/9/30 ساعت: 8:14
دوشنبه(1396/9/20) بهترین خبر رو سر کلاس به صورت sms به من داد اونم اینکه بعد از کلاس میاد دنبالم. در همون فاصله داشتم فکر میکردم کجا بررریم بعدش؟ یکدفعه یاد کافه باغ نگارستان افتادم که وقتی رفتیم میز خالی نداشت ولی بعداً که کافه ش بسته شد دوستم گفت منتقل شده خیابون ویلا. همون لحظه سرچ کردم دیدم کافه...
از وبلاگ تا اینستا...
-
تاریخ: 1396/9/30 ساعت: 8:14
بلاگرها با آمدن شبکه های اجتماعی اونقدر منزوی شدن که خودمون هم باورمون نمیشه این ها همون آدم هایی بودن روزی یک تا دوتا پست میذاشتن و کامنت هاشون برای خودش دنیایی بود. هیچ کودوم از بلاگرها موفق نشدن یک اینستاگرامر موفق باشن که خونه شون پر از بشقاب های رنگارنگ و گل گلیه. هیچ کودوم نتونستن اینستاگرامره...
زندگی قبل از تو سوء تفاهم بود...
-
تاریخ: 1396/9/30 ساعت: 8:14
یک سری تغییرات که توی زندگی پیش میاد وقتی به قبل از اون تغییر فکر میکنم میبینم چقدر زندگی قبل از اون تغییر سخت تر بوده. مثلاً سوار مترو و اتوبوس های شلوغ میشم از سیستم سرمایش و گرمایش شون لذت میبرم یاد اتوبوس برقی هایی میفتم که هروقت توی صف سوار شدنش بودیم اشک م جاری بود تازه تا خود مقصد هم باید از ...